تبليغاتX
باتو ولی تنها
با نگاهت همیشه بهارم می کنی
با کلام دلنشینت بی قرارم می کنی

لحظه ای ، مست نگاهت می شوم
لحظه ای با خنده ات هوشیارم میکنی

همجنس سکوت بود قافیه ی شعر من
با حروف نام خود چون هزارم می کنی

قلب بی تاب مرا چون آهویی اسیر
می بری با خود ، تو شکارم می کنی
وجودِ آبی ات چون دریایی بزرگ
در راه وصال خود جویبارم می کنی

چون گره می گشایی از زلف خود
محو تماشایی ترین آبشارم می کنی

�رهگذر� بودم، دل نمی بستم به هیچ
اما تو عاشق و پایبند روزگارم می کنی
+ نوشته شده توسط سمیه نازه در شنبه بیستم مهر 1387 و ساعت 16:19 |

اشکاتو پاک کن شاپرک بخدا شب تموم میشه


گریه نکن گریه نکن اشکای تو حروم  میشه


اسیر دست شب  نشو چشماتو واکن  شاپرک


خودتو قربونی نکن تو این جدال صد به تک!


من با تو همقسم میشم با تو می مونم همیشه


خودت می دونی عزیزم بی تو بمونم نمیشه


زنده میشم با نفست با عطر تو جون می گیرم


اگه بمونی پیش من به خدا  آروم می گیرم


پیشم بمون پیشم بمون همیشه عاشقم بمون


شاپرک باغ خدا...... برای من بازم بخون


+ نوشته شده توسط سمیه نازه در پنجشنبه چهارم مهر 1387 و ساعت 18:50 |
شعري براي تو 

باران كه ببارد
با تمام وجود
زمزمه ات خواهم كرد
و با تمام وجود خواهم شكست
و نبودنت را
با باران خواهم باريد
آنقدر خواهم باريد
كه بيايي
با تو زير باران
كوچه ها را
آواز سرخواهيم داد
با تو زير باران
اگر كه بيايي

+ نوشته شده توسط سمیه نازه در پنجشنبه چهارم مهر 1387 و ساعت 10:4 |

گوش کن می شنوی صدای اندوهم را؟

می شنوی صدای بغضم راکه با کوچکترین ضربه ای خواهد ترکید؟

باید گریست برای شاخه های شکسته‌‌

باید فریاد زد به حال شقایق پرپر شده

باید اشک ریخت با دیدن پروانه ی سوخته

باید گریست برای چشم انتظاری عاشقان...

پنجره خالیست هوا تنهاست ستاره ها سرگردان

خورشید گریان است محبت کجاست؟؟؟

+ نوشته شده توسط سمیه نازه در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 9:27 |
+ نوشته شده توسط سمیه نازه در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 9:13 |

کم کمک وقت خداحافطي ما از راه رسيده

هواي تازه ي تنها يي ها از راه رسيده

بغلم کن آخرين بار

وقت رفتن رسيده

يک کمي خنده واسه روزاي باروني دارم

که مي خوام توي جيبم نزديک قلبم بذارم

يه بغل خاطره از تو توي کوله بارمه

يک کمي اشک و گلايه لاي دستمال پيچيدم

وقتي دلم تنگ تو شد

غم تو توشه ي راهمه

+ نوشته شده توسط سمیه نازه در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 و ساعت 9:20 |

بسم الله الرحمن الرحیم

يا عَلِىُّ يا عَظيمُ يا غَفُورُ يا رَحيمُ

اَنْتَ الرَّبُّ الْعَظيمُ الَّذى لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىءٌ

وَ هُوَ السَّميعُ الْبَصيرُ وَ هذا شَهْرٌ عَظَّمْتَهُ وَ كَرَّمْتَهُ وَ شَرَّفْتَهُ

 وَ فَضَّلْتَهُعَلَى الشُّهُورِ وَ هُوَ الشَّهْرُ الَّذى فَرَضْتَ صِيامَهُ عَلَىَّ

وَ هُوَ شَهْرُرَمَضانَ الَّذى اَنْزَلْتَ فيهِ الْقُرْآنَ هُدىً لِلنّاسِ وَ بَيِّناتٍ

مِنَ الْهُدىوَالْفُرْقانِ وَ جَعَلْتَ فيهِ لَيْلَةَ الْقَدْرِ وَ جَعَلْتَها خَيْراً مِنْ اَلْفِ

 شَهْرٍ فَياذَالْمَنِّ وَ لا يُمَنُّ عَلَيْكَ مُنَّ عَلَىَّ بِفَكاكِ رَقَبَتى

 مِنَ النّارِ فيمَنْ تَمُنُّعَلَيْهِ وَ اَدْخِلْنِى الْجَنَّةَ

بِرَحْمَتِكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ

+ نوشته شده توسط سمیه نازه در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 8:40 |
شنیدم چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

 رود گوشه ای دور وتنها بمیرد

درآن گوشه چندان غزل خواند آن شب

 که خود در میان غزلها بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی زآغوش دریا بر آمد

شبیی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش واکن  که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

+ نوشته شده توسط سمیه نازه در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 13:26 |
+ نوشته شده توسط سمیه نازه در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 8:50 |

+ نوشته شده توسط سمیه نازه در یکشنبه سوم شهریور 1387 و ساعت 10:52 |
+ نوشته شده توسط سمیه نازه در شنبه دوم شهریور 1387 و ساعت 16:30 |
+ نوشته شده توسط سمیه نازه در شنبه دوم شهریور 1387 و ساعت 11:26 |
+ نوشته شده توسط سمیه نازه در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 و ساعت 19:8 |
+ نوشته شده توسط سمیه نازه در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 و ساعت 19:7 |

دعای من نیاز من

به درت اومدم و حاجت دارم درمونم باش

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایا !!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط سمیه نازه در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 و ساعت 18:34 |

خداوندا

 اگر روزي بشر گردي

 ز حال ما خبر گردي

 پشيمان مي شوي از قصه خلقت

 از اين بودن از اين بدعت

 خداوندا

نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا

چه دشوار است

 چه زجري مي کشد آنکس که انسان است

و  از احساس سرشار است

 

+ نوشته شده توسط سمیه نازه در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 11:10 |

جان مني چه غصه كه دربرنبينمت

تاج مني چه شكوه كه برسرنبينمت

باشي ويانباشي ازاين دل نمي روي

نزدمني چه باك كه دربرنبينمت

ازلطف گروفاي توديدم وگرجفا

القصه خواستي كه مكرر نبينمت

آئينه ام غبارزداي اي هميشه حسن

تا يك نفس به عمرمكدر نبينمت

بيدارمانده چشم به يادت تمام شب

ترسم كه چشم بندم وآخرنبينمت

هرچندروي تونرود يك دم ازنظر

راضي نباش اين دم آخر نبينمت

+ نوشته شده توسط سمیه نازه در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 8:40 |
زندگی را می توان در غنچه ها تفسیر کرد

با نگاه سبز باران عشق را تفسیر کرد

زندگی را پر ز احساس کبوترها نمود

کینه را بانگاه عاشقی زنجیر کرد

همچو شبنم چشم را در چشم شقایقها نمود

طرح یک لبخند را بر برگ گل تفسیر کرد

زندگی را می توان در خلوت هر صبحدم

با وضویی با دعایی با خدا تقدیر کرد

کاش می شد لحظه ها را قاب کرد

روزهای تیره را خوا ب کرد .....................کاش می شد

+ نوشته شده توسط سمیه نازه در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 15:57 |
+ نوشته شده توسط سمیه نازه در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 و ساعت 9:5 |
+ نوشته شده توسط سمیه نازه در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 و ساعت 19:4 |

 برترين منت ها از آن تو. به نعمت تو كارهاي نيك كامل مي گردد. اي كه به كارهاي نيك معروفي و موصوفي! مرا از كارهاي نيكت بهره مند ساز. تا از غير تو بي نياز گردم. به رحمتت اي مهربانترين مهربانان

+ نوشته شده توسط سمیه نازه در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 و ساعت 18:28 |

مهربانا:

سایبانی از جنس اشک و نیاز می‌خواهم

تا سجاده دلم را در آن بگسترانم

و با دستان خسته قنوتم

از تو بخواهم

که بر وجود سردم

نور نگاهت را بتابانی

و گل های زیبای عشق و ایمان را

در من تازه گردانی .............

+ نوشته شده توسط سمیه نازه در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 9:0 |
+ نوشته شده توسط سمیه نازه در شنبه دوازدهم مرداد 1387 و ساعت 18:46 |
+ نوشته شده توسط سمیه نازه در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 8:55 |
+ نوشته شده توسط سمیه نازه در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 8:40 |
ب

ببین جهنم منو دارم تو این دنیا مثال یه شاپرک می سوزم ...................

+ نوشته شده توسط سمیه نازه در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت 15:38 |

                                       خدایا یاریمان ده که از خودمون غافل نشیم ..............

+ نوشته شده توسط سمیه نازه در دوشنبه هفتم مرداد 1387 و ساعت 10:53 |

من این پایین نشستم سرد و بی روح..

تو داری می رسی به قله ی کوه

داری هر لحظه از من دور میشی ..

 ازم دل میکنی.. مجبور میشی

تا مه راه و نپوشونده نگام کن....

 اگه رو قله سردت شد.. صدام کن........

ـــــ

+ نوشته شده توسط سمیه نازه در یکشنبه ششم مرداد 1387 و ساعت 9:45 |


باور از تو بریدن توی فکر من نشسته

نمیدونم شاید قلبم از حضورت شده خسته

باید تو پیشم نباشی تا نفس بیاد تو سینه

پشت پلک من میمیری . این نگاه آخرینه !

وقتی جون میدی تو قلبم نمیخوام دلت بگیره

واسه مردن غرورت گریه کردن خیلی دیره

میترسم بعد جدایی دوباره بیای تو یادم

قایمت کردم تورو باز زیر خطای مدادم

نگات و بگیر از چشمام جاده زیر ردپامه

پشت من آبی نپاشی برنگشتن از خدامه !!

+ نوشته شده توسط سمیه نازه در شنبه پنجم مرداد 1387 و ساعت 16:24 |

+ نوشته شده توسط سمیه نازه در شنبه پنجم مرداد 1387 و ساعت 15:29 |
حافظ صبور باش که در راه عاشقی آن کس که جان نداد به جانان نمی رسد
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">